تا اینجای زندگی م هیچ چیز دچار وقفه نشده ـ یا به طور مستمر ادامه پیدا کرده یا
به کلی قطع شده ـ اما ام روز ( یعنی ام سال ) شرایط ٬ وقفه ی یک سری چیزها رو
ناگزیر می کنه ٬ که متاسفانه وبلاگ نویسی هم یکی از مواردی است که مشمول
این وقفه ی یک ساله و نیمه میشه ـ با اطمینان باید بگم که ارتباط من با دنیای
هوس انگیز و دلربای (!!) نت از اول اردی بهشت ماه قطع میشه تا شهریور( یا مرداد )
۸۷ ...
فکر می کنم تعداد کسانی که سن واقعی من رو توی این فضای مجازی ( و به قولی
شاید هم حقیقی تر از دنیای خودمون!) می دونن از انگشتای دست تجاوز نکنه. حسم و
فضا این رو به من ثابت می کنه که اکثرن من رو یک دختر دانشجوی ۲۴ساله ( یا شایدم بزرگتر )
تصور کرده اید. خب این طور نیست. من یه ۶۸ ی هستم.ساده تر و راحت ترش میشه
یک دختر ۱۷ ساله ی سوم دبیرستانی که سال ۸۶ و بهار ۸۷ رو می خواد برای کنکور
بخونه! مطمئنم که دلیلم برای ترک این جا برای یک سال و خورده ای کاملن منطقی و قابل
درک هست. اگر خدا بخواد و تلاش من همین ام سال جواب بده ٬ حتمن و بدون شک بعد از
کنکور ۸۷ به روشن تاب و وبلاگ نویسی برمی گردم. دوست دارم بدونم چند نفر از آدمایی
که توی این مدت قربون صدقه ی هم رفتیم ٬ همدیگر رو تشویق کردیم ٬ با هم ابراز همدردی
کردیم و شاید با هم احساس دوستی و نزدیکی هم کردیم و ... دوباره منو به یاد میارن و
یا حتا مرداد و شهریور ۸۷ منتظر به روز شدن روشن تاب هستند! من هیچی نمی خوام
جز اینکه شما برای من حسابی آرزوی موفقیت کنید ...
سبا
فروردین ماه ۸۶
-- چقدر دوست دارم احساس اونایی که سن منو نمی دونستن بدونم. فکر کنم
خوندن ش برام جالب باشه( تا آخر فروردین هستم)
وقتی دلتنگ دیدار می شوی ٬ عقل و هوش و صبر کلماتی اند ٬ بی معنی. سال ها
در طلبش باشی و لحظه ای رخصت تماشا نیابی..دعا و ایمان و فریاد و سجده و از همه
نزدیک تر شک! اصلن شک است که در پستوی آشفته ی خیالت آشیانه می سازد. شک
به همه چیز و همه کس..به اینکه حق توئی یا...
تو اما خوب به موقع می آیی! درست همان لحظه که به مویی بند می شویم٬ تو پیدا
می شوی! و عجیب سر عقلمان می آوری! و شاید همین لحظه بود که فهمیدم تو تنها
رفیقی هستی که دل ٬ تو را نادیده ٬ باور می کند...آن هم باور و یقینی که مانند کوه
برناکندنیست....
نشاط همه جا هست. در کشیدن پرده ی اتاق موقع بالا اومدن خورشید ٬ در شیرینی
باز کردن بسته ای که از مدت ها پیش منتظرش بودی ٬ در مزه مزه کردن بارون زود از راه
رسیده ی بهار ٬ در چشم دوختن به تلاش گندم ها برای هرچه زودتر بلند شدن ٬ در خواندن
صدباره ی متن تقدیمی یه هدیه ٬ در صدای شکسته شدن فندق و پسته زیر دندون ٬ در چیدن
یه گل سرخ که سرخی ش تو رو یاد روز خوبی می ندازه ٬ در پیدا کردن نوشته های قدیمی
موقع یه خوه تکونی ناخواسته ٬ در سبکبالانه روی پیاده روی کج و معوج شریعتی دویدن ٬
در بی صدا به دونه خوردن کبوترها خیره شدن ....خب ٬ بسه! "همین جا توصیف نشاط
رو به پایان می برم ٬ می بینید ٬ همه جا هست . و اگر در عین حال کمیاب است ٬ به علت
هنر دریافتن آن است ٬ خیلی ساده ٬ پی بردن به آنچه همه جا در اختیارمان گذاشته شده
است ..." با تشکر از کمک های اثربخش آقای بوبن/
" آنچه را آخوندهای ما هم نمی فهمند این است که وجود عده ی زیادی افراد مومن٬
موفقیت یک ایمان نیست ٬ بلکه ارزش یک ایمان به این است که زندگی کند و رشد و
نمو و تکثیر داشته باشد وگرنه مذهبی که به صورت یک موجود منجمد و متحجر درآمده
و عقیم شده است ٬ هرچند هم درحال حاضر اکثریت توده ی عوام بدان وابسته باشند ٬
مرده است و از دست رفته ."
بخشی از نامه ی شریعتی به پدرش
دلم نیامد نوشته و حرفی که منو مدت ها به خودش مشغول نگه داشته رو این جا ننویسم.
بعدها باید شاهدی بر احوالمان باشد دیگر! این نوشته ٬ این حرف٬ مطمئنم یه جایی از ذهنتون
رو درگیر میکنه...ما چیستیم؟ دینمان چیست؟ مذهبی داریم؟ آن دست نیافتنی مان کیست؟
اصلن این نفس ها که می کشی برای چیست؟
مطمئنن اگر از خارج شدن از سالن حین نمایش فیلم بدم نمی آمد ٬ بی تردید ۲ فیلم
لایق این حرکت بودند ٬ این روزها . حقیقتن ام سال جشنواره٬ جشنواره ی مزخرف سازها و
مزخرف نویس ها بود. نه اینکه فکر کنید فیلم اولی ها بد بودند! نه اصلن! اتفاقن فیلمسازهایی
که سه یا چهارمین فیلم خودشون رو تجربه می کردند و بازیگرانی که ملت برای امضا و عکس
گرفتن بهشان سلام می کنند و از بازیشان تعریف ٬ می تونم به جرئت بگم ضعیف ترین فیلم ها
و بازی های جشنواره ی ام سال را عرضه کردند. " " آفتاب بر همه یکسان می تابد " واقعن لایق
واژه ی افتضاح بود و "سنگ ٬ کاغذ ٬ قیچی " حسابی خنداندمان ( بیشتر جاهایی که عوامل قصد
خنداندن مان را نداشتند ٬ البته ! ) و هوشنگ مرادی کرمانی با آن حضور مسخره اش در نماهای پایانی
" تک درخت ها " ....باید بودید و قیافه ی مرا وقتی مردم ( که همیشه بهترین داور کارهای هنرمندان
هم هستند!!) در سالن سینما برای اسم ده نمکی بیشتر از همه ی عوامل فیلم دست می زدند
را می دیدید!!
به پوراحمد کاری ندارم ٬ اما بازی فروتن و شکیبایی و صدیقیانی اتوبوس شب را واقعن دیدنی می کرد.
حرص دیدن "سنتوری " خفه ام کرد! چه کنم؟! یا نصیبم می شود یا نه دیگر!! رییس را هم بخاطر
بازی پولاد می خواستیم...چه کنم باز؟! جناب صفاریان بدجوری حرف دل ما رو درمورد اخراجی ها زدند!
اینقدر خسته و دلزده ام که حتا حوصله ی فریاد زدن و حق طلبیدن را هم ندارم... اصلن به کودن های
برنامه ریز چه که من پنج ساعت تمام بخاطر " سنتوری " و به عشق مهرجویی اونم از چهار صبح
سرپا ایستاده ام؟!؟! " همینه که هست...نگاه می کنیم ٬ صلاح می بینیم ٬ تصمیم می گیریم ٬
چندتا نمایش محدود در نظر میگیریم..در مرحله ی اول هم دهن مطبوعاتی ها را می بندیم."
راستی حرف دل می زند سایه ٬ " تا خود چه خواهی و چه توانی " ...
هرچه فکر کردم که به قول تارا محرم نوشته چه بنویسم ٬ چیزی دلنشین تر و حرف دل تر
از کتاب توتم پرستی شریعتی پیدا نکردم! شریعتی هرچقدر هم که این روزها مد جوانانِ
ظاهرپرست و روشنفکرنما شده باشد ٬ هرگز از اندیشه ی شایسته اش کاسته نمی شود.
و شاید این گونه تعبیر شود که ما از شریعتی بتی ساخته ایم و گرد حرمش ( کتاب هایش)
پیوسته در حال طوافیم! دکتر سروش حق می گوید! نقد کنید! نقد دارای پایگاه ٬ که نقد
بی پایگاه همانند نوشته ی بی کلام است!
بگذریم. نوشته ی زیر از صفحات ۱۷ و ۱۸ کتاب توتم پرستی چاپ سال ۱۳۳۷ است.
استثمار دین - که این روزها برای ما حداقل کلامی تازه و ناآشنا نیست - درونمایه ی این
بخش از کتاب است...یاد پدر محمود جوشکار " بی آهستگی " افتادم بی هوا ! امیدوارم زیاد
پرحرفی نکرده باشم و حوصله ای برای خواندن نوشته ی دکتر برای شما باقی گذاشته باشم.
"... با خودم می گفتم : خوب اینجا مشهد است. نباید توقع داشت . مشهد مگر کجاست؟
یک قبر امام است آنهم ٬ نه یک قبر خالص ٬ قبرش هم ٬ قالی است ٬ قبر هارون است در وسط
و قبر امام در حاشیه اش! و اطرافش هم چندین صدهزار قبر فروخته شده و یا جا قبر های فروشی
و کادویی و مبلغی هم دعاخون و زیارت نامه خون و روضه خون و رمال و فال نخودبین و شمع ریز
و گلاب فروش و سینه زن و زنجیر زن و چاقو زن و (...)زن و مستاجرین نمازها و روزه های "کرایه ای"
٬ نه ببخشید ٬ " جاره ای " ! کرایه ای اصطلاحی است مربوط به آدم های ریش حناییِ عرقچین سریِ
عقیق انگشتریِ خط دور گیوه ای خوش صلواتی...که پشت سر بعضی پیش نماز های تازه کار ٬به
نماز می ایستد و دو تومان تا پنج تومان می گیرند به " آقا " اقتدا می کنند ٬ (اختلاف نرخ معلول
اختلاف در هیات طاهریه ی شرعیه ی قدسیه ی آنهاست .) این ها ٬ " نماز کرایه ای " می خوانند ٬
اما آنها نماز اجاره ای می خوانند . روزه ی اجاره ای می گیرند ٬ مثلن یکسال نماز به صدتومان!
برای امواتی که در حیاتشان وقت نداشته اند خودشان انجام دهند ولی پولی داشته اند که بدهند به
نمازخوان ها و روزه گیرها ی حرفه ای برایشان انجام دهند . پدر پول بسوزد که در دستگاه خدا هم کار
می کند ٬ آن هم چه کاری ! جانشین پرستش می شود! و پولدار همانگونه که برای دنیایش کار
نمی کرد و می خورد و بازوی کار را می خرید و کارگر را استثمار می کرد ٬ پول می داد تا برایش
دیگران کار کنند ٬ برای دینش هم این پرولترهای مذهبی را اجیر می کند و شکم روزه و اندام
نماز و زبان قرآن را می خرد و پول می دهد تا دیگران بجایش خدا را بپرستند و او به بهشت رود
و ثواب نماز و روزه و قرآن و پاداش پرستگان را در قیامت بچپاند !
استثمار دین! یا للعجب! دنیا از استثمار کارگر و دهقان به فریاد آمده است و این ها خدا را هم
استثمار می کنند!
آن هم به نام دین !
مغز استخوانت تیر می کشد!!..."
باورش سخت است...اما باور کن دیدن اش تنها از ذهن بینای پناهی برمی آمد..
دایناسورها با آن عظمت منقرض می شوند و مورچه ها هنوز در قرن بیست و یکم...!
اصلن چه اهمیتی داره ٬ آن چه که مهم ِ غفلت من و توست از این حقایق عظیم خُرد.
یک بار تیتر زدم ... رقابت بزرگ ترین گناه دنیاست. آره ٬ رقابت ذهن رو محدود می کنه
فکرُ مشغول می کنه و اندیشه رو اسیر می کنه...اونوقت صدای گربه ها توی بهار برات
نشانی از زندگی نداره...و شاید مثل من اینقدر دیر بفهمی و تازه سر سلام سومِ صلاة شام ...!
که " چقدر سلام گفتن به کسی که سلام را می فهمد مشکل است."
* نوشته ی داخل گیومه دلنوشته ی حسین پناهی است.
اسمش را گذاشته اند یلدابازی ! جالبه...اعتراف و جرئت اعتراف یکی از اساسی ترین
مسائلی هست که باید به ما ایرونی ها یاد داده بشه! حقیقتن افراد معترفی نیستیم!
نه به اشتباهات خودمون اعتراف می کنیم نه به احساسات نادرستمان و اساسن اعتراف
بخش حذف شده ی زندگی مان است!
حالا این ویروسی که افتاده به جان این وبلاگستان نفسش اعتراف و اعتراف آموزی بود
که نشد! بازی از مسیر اصلی اش خارج شد! تبدیل شد به مجالی برای هرچه باحال تر
جلوه دادن خودمان!( حقیقت را بخواهید برخلاف خیلی از موارد(!) جمله ی قبلی حاوی
هیچ نیش و کنایه ای نبود! )این بازی روشش این نبود که بنشینیم و از ویژگی های ذاتی
مان بگوییم!!شاید اگر همان نفس اعتراف آموزی اش حفظ میشد ٬ جذابتر هم میشد!
یه تلنگر سیاسی ٬ فرهنگی ...یا به قول هانیه یه موج وبلاگی! یهو میاد و هممون رو میگره
و بدون اینکه خودمون بفهمیم روی یه تخته ی موج سواری ٬ سواریم و با موجی که وبلاگستان
رو دربرگرفته همراه شده ایم و ....! من نمیگم این یلدابازی صرفن یه موجِ!! نه! اما داره تبدیل به
یه موج وبلاگی ای میشه که اگه انجام ندیم از دنیای وبلاگیا عقب موندیم!!! اما حقیقت دلم
رو اگر بپرسید ٬ موج قشنگیه! اگر از مسیر جرئت آموزی اش دور نشه!
راستی می خواستم از پینوکیو ٬ تارا و تین تین بابت دعوت تشکر کنم! اما گفتم که...
به قول یکی از وبلاگرها کاش این شب یلدا اینقدر طولانی بشه که ما بتونیم همه ی
اعترافامون رو بکنیم و شاید یه کم سبک بشیم...
" من مرتب شلنگ تخته می ندازم ولی
به هیچ جا نمی رسم دکتر. دارم فرو می رم.
من دیگه به هیچی اعتماد ندارم ٬ به هیچی
اعتقاد ندارم. دارم هدر می رم. این یعنی چی؟ "
هامون
من اما هنوز به خیلی چیزا اعتقاد دارم ٬ اما اعتماد...حرف همه برام جای سئوال
داره! اینقدر احمق شده ام که حتا حرفای قرآن ٬ علی ٬ شریعتی ٬ حافظ...هم برام تبدیل
به یه علامت سئوال بزرگ بشه! لعنتی ٬ این حس که دارم فرو می رم ولم نمی کنه ٬ نباید
هدر برم٬ نه؟
حالم از ناامیدی خودم بهم می خوره. هیچ وقت توی زندگیم اینقدر ناامید نبودم. تنها
ویژگی مثبتی که این روزا دارم اینه که خسته نیستم! من پر از انرژی برای تغییرم.
درد در توست ٬ درمان هم در توست."علی"
پر شده ام از آرزو و کاش .همینه! اونچه که ناامیدم می کنه! آرزو شدن ناامیدم می کنه!
این چیزا که نباید آرزوت باشه بچه!
آدم شدن...نباید آرزوم باشه.شاید اگه هدفم بشه با خودش ناامیدی نیاره.
آدم کردن...چه هدف باشه چه آرزو برای من ناامیدی میاره.
آدم بودن...نمی دونم ٬ یعنی اصلن به کلی؟
و لاتقفُ ما لیس لک به عِلم..
دنبال مکن از آنچه بدان علم نداری..
اسراء ۳۶
-
کاش کمی تامل کنیم در آیات حق .
از آدمایی که می خوان به جایی برسند ٬ متنفرم!
از آدمایی که راه های آسفالت شده ی دیگران رو می دوند٬ متنفرم!
چندش آور ٬ هست ٬ هست!
برام اهمیتی نداره بقیه چی بگن.
من از متنفر بودن هم نفرت دارم!
من آدم ها رو دوست دارم...
یعنی دوست دارم که دوستشون داشته باشم...
پ.ن: نمی خواستم این رو پست کنم! اما یهو دستم رفت رو اینتر و هرچی استاپ
کردم نشد!!
دونستن اونچه که باهاش مخالفیم کار آسونیه،
اما دونستن اینکه چرا مخالفیم ، نه!
این حرف رو مدتیه می خوام اینجا بنویسم اما نشد! یعنی دوست نداشتم یه خط بنویسم و برم!
نه اینکه از اون دسته آدمایی باشم که فکر می کنن حتمن باید یه طومار تو بلاگشون بنویسن
تا مثلن نوشته باشن اما از یه خطی شدن این پست دلم راضی نمی شد! بالاخره اینکه امروز
تصمیم گرفتم این جمله -که بخشی از دیالوگ دُن به دیمین در" باد بر مرغزار می وزد " است -
رو اینجا بنویسم! حقیقت اینه که این جمله روی یکی از اساسی ترین ضعف های ما دست
گذاشته! یه دقیقه به آدمای مخالفِ دورُبرتون نگاه کنین( منظورم آدمای مخالفن -حالا مخالف
هرچی هستن) خیلی راحت جار می زنن که ما با فلان چیز مخالفیم با فلان چیز موافق! اما
بپرسید چرا! سه حالت داره: یا از اون دسته آدمایی هستن که فلسفه بافی رو خوب یاد گرفتن
و می تونن تا دلتون می خواد وایسن و براتون فلسفه بافی کنن یا اگه خدا بخواد دلایل کافی واسه
مخالفتشون دارن ( که کاش این طور بود!) و یا هاج و واج نیگاتون می کنن و میگن مخالفیم
دیگه! چون مخالفیم!
اصلن یه نمونه از همین مخالفت های بی دلیل رو همین روزا تو بلاگ خزر میشه دید!
خیلی از ما با شرکت در انتخابات مخالفیم اما یا دلایل پیش پا افتاده و سطح پایینی
برای مخالفتمون داریم و یا وقتی قدرت تحلیل مسئله ای رو نداریم شروع به تحقیر و
کوچک شمردن عقاید افراد موافق می کنیم!
(البته واضحِ که منظور من نظرات همه ی مخالفین درباره ی پست اخیر خزر نیست!)
۰۰۰۰۰
حالا همه ی این ها به کنار، فیلم "بادی که بر مرغزار می وزد ِ " کن لوچ رو از دست ندید
به نظرم فیلم فیلم ارزش دیدن رو بی شک داره! کارگردانی و قصه پردازیِ فیلم
به نظرم جزء موارد محدودِ بی نقصِ سینمای این روزهاست!
خواستم جمله هایم را
با انگشتانم بشمارم
اما
دستانم را
گم کرده بودم
۰خیلی دلم می خواست هفته ی پیش حالم رو می نوشتم...اینجا! یعنی کاش میشد که بنویسم!
باید همون شب می نوشتم و حالا که نشده حکمن حکمتی بوده!
۰کلی حرف برای گفتن دارم اما برای نوشتن هیچ!
۰ترجیح میدادم عید فطر چارشنبه باشه اما از اونجایی که مه و خورشید و فلک دست به دست هم
دادن تا خلاف میل ما بشه یحتمل عید سه شنبه است! همچو عیدی کاش فقط تبریک داشت و
جایی برای افسوس خوردن های همیشگیمان نمی گذاشت! آدمیم دیگر(فکر کنم باشیم) کل سال
هم رمضان و رجب و شعبان باشه (که قاعدتن هست) بازم آخرش افسوس ساعت های ازدست
رفته رو می خوریم....نه فقط منظورم این ماه های عزیز نیست ! ما افسوس هرروزمان رو می خوریم
افسوس روزهای مدرسه رفتن...دانشگاه رفتن...سفرهامون...گفتم که آدمیم دیگر تمامن افسوس
و سرزنش های مکرر....دکتر سروش شب بیست و سوم را به ما تبریک گفت . " گفت شبی آمده
که برای همه این احتمال هست که تحولی ٬ تغییری دینی درشان رخ دهد! دریچه ای به سوی حق
برایشان باز شود و ماه رمضان و این شب ها همه ی این ها به ما رجوع می کنند و ما چرا نباید
تبریک بگوییم!؟ " خلاصه اینکه شب قدر هم تبریک گفتن دارد چه رسد به عید فطر! ( من
همیشه به مالزیایی ها حسادت می کردم! شروع رمضان برای آنها خیلی زیباتر و خواستنی تر
است تا برای ما! در ذهن آنها رمضان واقعن ماه مهمانی خداست ! اما برای ما ایرانی ها
به نظرم دلچسب ترین قسمت رمضان سریال های عدد به عددش است! همیشه دلم می خواست
در ما هم مرام و مسلکی مانند آنها بود!
حالا چه عید فطر سه شنبه باشد چه چارشنبه (که البته برای من خیلی توفیر داره!)
عیدتان مبارک!
۰میم و واو و میم و نون تشریف نیست لفظ مومن جز پی تعریف نیست
--این همه خوبی احوال ما از آن شب عزیز است که به گمانم برای یک سالمان کافی باشد..
شبی که به قول خزر نشانه هم داشت! شب عجیبی که باز هم به قول خزر بارانش کنار عجیب
بودنش٬ بود! و من!! و من که لیاقت این را داشتم که همچو شبی زیر قطره های نشانه ی الهی
باشم و سهم خود را از این سفره بردارم!
۰ با همه ی حرف هایم برای گفتن که نمی توانم بنویسمشان یاحق!
... قصد دویدن داشتم ٬ در نظرِ بی نظرم زندگی فرصت کوتاهی بود که باید دویده می شد و دویدم !
چند سالی - که نمی دانم اول و آخرش کجاست - را این گونه دویدم ! هرگز نفس کم نیامد ٬ برخلاف
همراهان !اما همیشه این همراهان پله ای عقب بودند ...همه نشسته بودند و ما راه می رفتیم و
همه راه رفتند و ما می دویدیم و ما خوابیدیم و همه می دویدند...یکی دور خودش می چرخید و دائم
فلسفه ی صفر بودنش را نمایش میداد و دیگری پرواز می کرد و سپهری بودنش را به رخم می کشید ...
سردرگریبانی و کمی حماقت ٬ می دهد : انسان بیست و یکم ! چقدر نوشتیم و خط زدیم..نه! پاک کردیم
و ای کاش خط زده بودیم تا همه درستی را کنار اشتباه درک کنند .
...سردر گریبانی بشر جاودانه باد!!
* پناهی ست که پناه من است ! حافظ و مولانا و سایه و کسرائی به جای خود! اما
این پناهی ست که پناه من است! خوابمان را نشستنمان آشفته کرد و نشستنمان
را راه رفتن و راه رفتنمان را دویدن بی وقفه مان ! آتش فقط برای ما آتش بود و سکوت
فقط برای ما سکوت! آخر ما انسانیم و خلاصه بگویم که ما هرکه بودیم ٬ مگر آنکه
تقدیرمان بود -
تک تک جمله هام بوی دلنوشته ی آیینه ی پناهم را می دهد ام روز!
نه در رفتنم ، حركتي
نه در ماندنم ، سكوني
نه در بودنم، حضوري
-شاخه را نبود خواست جدايي از ريشه!
-باشد كه زمين گير شود...
-پرنده اي با پاهاي بلند ،
شايد لك لك
-پرنده اي با منقار بلند ،
شايد لك لك
و چه خيال انگيز بود
لك لك بودنم
در خوابت
بی هوده و بی بهانه -دروغ بزرگی است- دلتنگ است٬دلتنگ حضور او .حالم از خاطرات اش بد می شود٬ ام شب.جوابی ندارد٬ حواله مان کرد به رب! ب.خ.ش.ش!تنها کلمه ای که شاید هجی اش این روزها دل خوش کنک تر از هجی ح.ر.ف.ز.د.ن بود ... سه نقطه!یعنی گناه ٬ ترس.پیر شدم ٬فقط سه هفته ٬ نه!یه کم بیش تر ٬ لازم بود تا من این قدر پیر شوم... کاش تابستان ها٬تابستان پدر سالاری می کرد٬نه پاییز...پیر شد بانو در بازی آخر سلطان-دوران پدر سالاری پاییز!
باری٬
در شمال ٬ابریشم آبی مرسوم است
و در جنوب ٬کتان زرد!
ما ساکنین این خرس گسترده٬
همه سرماخورده ی یک زمستانیم!
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بابت تاخیر شرمنده! این بار مجبور شدم نوشته ی پست جدید را بدهم دوست خوبم -ندا- تا بگذارد این جا.به محض این که دسترسی پیدا کنم به وبلاگای خوبتون سر می زنم.نگران من نباشید .بابت سر زدن هایتان هم ممنونم٬خیلی!
آخرین شب تیرماه "پنهان" را در سینما فرهنگ دیدم...فیلم کمی به ژانر وحشت می زد و نمی زد
( دو صحنه ی خشن و دلهره آور در فیلم بود٬ البته من می دونم وجود دو صحنه ی وحشت زا باعث
نمیشه فیلم بره قاطیه فیلم ترسناکا! اما کلن فضای فیلم کمی دلهره آور بود) این که زیرنویس
فیلم از کیفیت فوق العاده پایینی برخوردار بود به کنار( بدون هیچ علامت نگارشی نوشته شده بود
و اصلن نمی شد فهمید یک جمله است یا دیالوگی که بین دو نفر ردوبدل میشه٬ نوشته ها هم رنگ
زمینه بودند و تقریبن خواندن آن ها مشکل بود) کلمه ی مظنون درجایی از زیرنویس های فیلم مزنون
نوشته شده بود و تماشاگران ایرانیِ فرهیخته هم با دیدن این کلمه خیلی راحت از فضای فیلم که
(ازقضا اصلن هم خنده دار نبود ) بیرون اومدند و یهو همه با هم بلند بلند خندیدند! یک بار هم ترجیح
را ترجیه نوشته بودند و این حرکت باز خنده ی تماشاگران رو همراه داشت....من با دیدن این دو کلمه
خنده ام که نگرفت هیچ٬ از خنده ی باقی افراد (که اصولن باید افراد فرهیخته و کمابیش با شعوری
باشند که البته این روزها فیلم خارجی "اونم فرانسوی" سئانس آخر سینما ٬ دیدن بیشتر پز
مرفهین بی درد نوکیسه است تا نشانه ی اهل سینما و فرهنگ بودن طرف) به شدت ناراحت شدم
-خاطره ی خوبی از تماشای فیلم در ذهنم نماند" صحبت های تمام نشدنیه دختر بغل دستیم٬
تکه پاره بودن فیلم و سردی بیش از حد کولر سینما و... فکر می کنم دلایل کافی ای برای خوش
نگذشتن باشه !!) "فیلم"ِ این ماه رو که گرفتم توو قسمت "خشت و آینه" دو نفر از منتقدین ( سعید
قطبی زاده و منصور ملکی ) مطلبی نوشته بودند در باب همین موضوع و اتفاقن هردویشان با دو
تیتر طنزآمیز این اتفاق (املای اشتباه مظنون و ترجیح) را مسخره کرده بودند(ا کلمات تیترشان
را اشتباه نوشته بودند ) قطبی زاده متعادل تر به این قضیه پرداخته بود و درس مهمی از این اتفاق
گرفته بود !!! " مهم ترین درسی که من از این ماجرا گرفتم ٬ این بود که گاهی زیرنویس می تواند در
نقش یک عنصر فرامتنی به عنوان تغییر ژانر عمل کند ." { در مجموع مطلب بامزه ای بود!!} اما جناب
ملکی حسابی از این اتفاق عصبانی بود و این ماجرا را توهین به شعورشان می دونستند!! گفتند آن
فرد که اینقدر بی سواد است ٬ چطور به خودش حق می دهد در حیطه ی سینما فعالیت کند (!!!)
راستش من قهقه ی اعصاب خوووردکن ملت رو ناراحت کننده تر از این ماجرا می بینم!(خب اگر
تماشاگر ِ ما کمی بیشتر فرهنگ داشت به همچو اتفاقی که ممکنه در هر جایی رخ بدهد تا این حد
نمی خندید!) چرا این قدر متعصب برخورد می کنیم ؟!
در امریکا (تا اونجایی که من اطلاع دارم ) دیگر به بچه های دبستانی در درستی املای کلمات
سخت گیری نمی کنندکه مثلن کلمه ی نایت(شب) را حتمن night بنویسند بلکه خیلی راحت
می توانن nite بنو یسند ! اما ما!! با دیدن مزنون و ترجیه به شعورمان توهین می شود!! چرا واقعن؟!
توروخدا بحثِ اصالت زبان و فرهنگ و مرزو بوم و عرق ملی و وطن و این حرفا رو وسط نکشید!!
مگر زبان انگلیسی قدمت ندارد؟ مگر آنها شاعران و نویسندگان بزرگ ندارند(که نگران از بین رفتن
آثارشان باشند؟!) چرا فقط زبان شیرین ( من هیچ زبانی رو به زبان فارسی ترجیح نمی دم اما
اینا حرفاییند درباره ی تعصب ایرانی ها) ماست که باید تا این حد محافظت شود و املای غلط یک
واژه تا این حد ما را برآشفته می کند؟!
کاش وقتی موبایل بغل دستیمان در سینما برایمان موسیقیِ دل پذیرش را پخش می کرد و طرف هم
خیلی راحت لم می داد و دل به دلِ رفیقش می داد یا وقتی بغل دستیمان با سرعت هرچه تمام تر
صدای آدامسش را در می آورد یا این طرف تر انگار نه انگار که اینجا سینماست نه اتاقی در خانه یشان
یا وقتی مسئول وظیفه شناس سینما که پنج دقیقه مانده به انتهای فیلم پرده های درهای خروجی را باز
می کند یا وقتی بچه ی کوچک خانم جلویی وسط فیلم ما رو از صدای دلپذیرش محروم نمی کند
ویا وقتی آقایی که پشت سرمان نشسته پایش را با تمام قوا به صندلی مان فشار می دهد یا ....
آن موقع کمی به شعورمان توهین می شد و کمی برآشفته می شدیم وشاید اقدامی در این راستا
می کردیم...نه وقتی بعضی ها " ترجیه"دادند کلمات را جورِ دیگری بنویسند!!
* این مطلب بدون ویرایش نوشته شده از قبل بابت هرنوع اشتباه نگارشی٫ املایی و غیره
عذرخواهی می شود!!
دلم برايش تنگ شده بود...
يادم نيست كِي رفت...اما خوب بخاطر دارم كه دي شب آمد...دي شب ساعتِ چند بود؟!
باز يادم نيست..هيچ چيز يادم نمي ماند اين روزها.... شايد ۱۰شب ... شايدم ۱۱...
مهم نيست....آمد و مرا سخت دوباره دچار ِ خودش كرد...آري دچار شدم...براي دومين بار دچارش
شدم...فقط ۴۰ صفحه مانده بود آن روزها تا تمام شود....آااخ كه بدجوري عاشقت شدم...آزادِ من...
و در تمام شب
با ناي خونين خواندم:
من
باتو
كاملم!
- اکنون همان ذره هراسی که از مرگ داشته ام مرا برای همیشه ترک گفته....
-مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس توبه فرمایان خود چرا توبه کمتر می کنند
یخچال خونه قسمت نه چندان پیچیده ای داره که وقتی فشارش میدی بهت یخ میده...
دو تکه یخ انداختم تو کیسه فریزر ٬ سعی کردم آروم یخا رو بگیرم که کسی بیدار نشه...
چشمام داغ بودند و محتاج سرما! گلوم فشار سختی رو تحمل می کرد ٬ راستش اعصابم
از دستِ خودم که دستِ خودم نبود که گریه نکنم خوورد بود...هربار که توی کافه اومدم
حرفی بزنم چشمام داغ شدن٬ گلوم انگار که هسته ی هلویی گیر کرده باشه٬ گرفت...
بهم گفت بیا توی پارک بشین یه دلِ سیر گریه کن...اما اون موقع نه از داغی خبری
بود و نه از هسته ی هلو...تازه راحت شده بودم ٬فکر کنم هسته رو قورت داده بودم ...
وقتی دستش رفت روی تلفن عمومی و قطعش کرد آروم چشماشو بست دلم
می خواست فریاد بزنم و بگم که نه!اشتباه شنیدی...دوباره بگیر... دلم می خواست یهو
کسی پیدا بشه و با خنده بگه شما مقابل دوربینِ مخفی خدا بودید...این فقط یه "امتحان"ِ ...
دلم می خواد شاگرد اول بشم...هرچند تا اینجا اول از آخرم...باور کن که نمی تونم باور کنم که
حقیقت داشته باشه ٬ هراتفاق ِ دیگه ای بهتر از اینی بود که الآن...گفتم که فقط یه " امتحان "ِ
سئوالای همه یکی هست اما ارزشِ هر سئوال برای ما یکی نیست...برای او از همه سخت
تره...این سخت ترین امتحانِ زندگیمه...این سخت ترین امتحانِ زندگیمونِ....
آااخ! باور کن که من هنوز منتظرم که سراسیمه با صورتی پر از قطره های درشتِ عرق
از جا بپرم و بگم:آخییش!همش یه کابوس بود...
* کسی لطفن نپرسه واای سبا چی شده!!چون نویسنده ی این متن اصلن سبا نیست...مدادِ نرمِ
مشکی هست که گاهی از امتحانایی میگه که هرکسی توی هر شرایطی اونو سخت ترین امتحان ِ
زندگیش میدونه٬همین!
خُب اوضاع رو به راهه ...
... ام روز کانونِ فیلم بودم...برای فردا هم "باغ فردوس...." رو گرفتم...( موقع جشنواره توي ليستِ ما
نبود! واقعيتش فقط بخاطر كيانيان ميرم كه فيلم رو ببينم!قاعدتن ارزش ديدن داره!)
"بارونِ درخت نشين"ِ كالوينو رو مي خونم....حقيقتن دوست داشتنيه....
از ترلان شنیدم مجوز ِ نشر ِ "میرا " لغو شده! خدا رو شکر که ما یدونه ازش داریم!
چند روز پیش "ژان دولوین"ِ ژاگ تورنیه رو خوندم! پیشنهادِ اون خانومِ تو ثالث بود...پیشنهادِ
خوبی بود! دختری نوجوان و مراحل ِ ورودِ او به دنیای بزرگ ها و بزرگان!
"ماهی ها در شب می خوابند"ِ سودابه اشرفی رو هم خوندم...بد نبود...شیوه ی روایتِ داستان
رو دوست داشتم...
دی روز٬ روز ِ خیلی خوبی بود! آخه بدونِ اینکه خودم بخوام توفیق تماشای دو فیلم ِ فوق العاده
نصیبم شد: زندانِ زنان و کاغذ بی خط!!
--------
یه جمله ی معنادار ِ زیبا از زبانِ بیاجو شنیدم(بارون درخت نشین)شما هم بخونیدش
بد نیست:
"کارهای برجسته ای که آدمی به پیروی از وسوسه ای درونی می کند باید ناگفته بماند٬ همین
که آن را به زبان بیاوری و از آن لاف بزنی چیزی بیهوده و بی معنی جلوه می کند و پست
و بی مقدار می شود."
--------
شنیدم جهانبگلو آزاد شده البته با قرار ِ وثیقه....
راستش حرفایی رو که می خواستم بزنم ٬ خاك من ٬ قبل از من زد!!

آرام و بی صدا آمدی.....
تنها ..اما با کوله ای خاطره ترکم کردی.....
حسین جانِ پناهی راست می گفت...بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد٬
نه شمارش ستاره ها تسکینم!
چرا صدایم کردی؟
چرا!
من که بجز حضور تو٬
هیچ چیز این جهان بی کرانه را
جدی نگرفتم....
حتا عشق را !
هوا گرم بود...است.
زمین سرد بود...نیست.
نفس ها گرم بود...نیست.
بود...نیست...هست..چه فرقی می کند...
روشن تاب روشنی و امید دهنده بود...نیست...
***
بیضایی می گفت اتفاق خودش نمی افتد...راستش راست می گفت!اتفاقی افتاد همین ام روز!چه زیادند
اتفاق های دور و برم!!!
***
داغند...هرلحظه اجازه ی سرازیر شدن می خواهند...رخصتی در کار نیست از همان روز که فرصتی در
کار نبود....بلند با خودم می گویم...
پیلاطس امروز صبح به کلودیا که -ادعا می کند مسیحی است-می گفت که هرگز بیش از یک نسل
مسیحی وجود نخواهد داشت:همان نسلی که عیسای از نو زنده شده را می بیند.این ایمان
هم زمان با بسته شدن چشمان واپسین سالخورده ای که چهره و صدای عیسای زنده را بخاطر
آورد ٬خاموش خواهد شد.
پیلاطس به کلودیا گفت که هرگز مسیحی نخواهد شد .زیرا هیچ ندیده..هیچ چیز نپرسیده..
بسیار دیر رسیده....
و اگر می خواست اعتقاد یابد٬ می بایست در درجه اول به گواهی دیگران اعتقاد یابد...
کلودیا با خونسردیِ عجیبی گفت:....در این صورت شاید تو نخستین مسیحی می شدی؟
با شک و متفکرانه به دریا نگاه می کند.....
گفتم اگر پدر نتوانست یا نخواست
من
هموار کرد خواهم گیتی را.
فرزندِ من به عُجب جوانی تو این مگوی
من خواستم ولی نتوانستم
تا خود چه خواهی و چه توانی.
نمی دونم از کی بگم ٬از کجا شروع کنم...کمابیش قضیه همان بسته بودن زبان در دهان باز است!
نمی دونم از کتابای توی کتابخونه بگم که حضورشون هم حرصم می دهند و بهم انرژی! نمی دونم از پدری
بگویم که یکی از فیلمسازهای هرازگاهی محبوبم به نام او سعی می کند خستگی و دل زدگی را
از خود دور کند....نمی دونم از پای عروسکی بگم که همین چند لحظه پیش میان خروارها آجر
و سنگ و تیرآهن جاموند....از دختری که روزی در هفته ی بعد باید برایش روز مهمی باشد
...باید آن روز ٬روز اتفاق افتادنش باشد...این نوشته قرار نیست به دل بشینه و می دونم که نمی شینه
...آشفته٬غمگین٬خوشحال٬شایدم خسته! خسته از تلاش برای باورِ زیبایی میون این همه زشتی!
می گویند اگر زشتی نبود تو را درکی از زیبایی نبود...(می دونم راست می گویند!)....
اما من درکِ زیبایی با تحملِ رنجِ زخم های پایان ناپذیر زشتی را نمی خواهم...خدایا!من بهشتت را
کمی بی دردسر می خواهم این روزها!چه کنم؟
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
خدای من! ببینید معشوق من چه گفت امشب در گوشم!
در نهانخانه ی عشرت صنمی خوش دارم کز سرِ زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و می خواره به آوازِ بلند وین همه منصب ازان حور پری وش دارم
گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری من به آهِ سحرت زلف مشوش دارم
گر چنین چهره گشاید خطِ زنگاری ِ دوست من رخُ زرد به خونابه منقش دارم
گر به کاشانه ی رندان قدمی خواهی زد نُقل ِ شعرِ شکرین و مِی بی غش دارم
ناوک غمزه بیار و زرهِ زلف که من جنگ ها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم وشادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطرِ خود خوش دارم
امروز برایت باید روز مهمی باشد...برای ما نیز...
امروز فقط در دنیا یه اتفاق مهم افتاده
و اون اتفاق بی شک تویی!
....

او نمی دانست که تا چه اندازه پایان دادن به جنگ مشکل تر از آغاز کردن آن است.....
"صد سال تنهایی"
****** ****** ******
اکبر محمدی در پی اعتصاب غذا در اوین درگذشت.../کسوف/
این جا نیست که می گویند:
زبانم در دهان باز بسته است
؟
تقدیم به دوست عزیز و مهربانم سبا.امید وارم که به دلت بشینه .
راستی مشکلاتش رو بهم بگو تا برطرفشون کنم.(گفتم که تعارف ندام .راحت باش)
نویدخوبم... اگر قالب زیبا و وسوسه برانگیزت نیود شاید من تا آخرین روز وبلاگ نویسی ام در
سرزمین مادری روشن تاب موندگار می شدم! لطفت را زبان کوچکم توان پاسخ ندارد...به ساده ترین و شیرین ترین
کلمات می گویم:ممنون!