یک:
دلم تنگ شده...تا بود گرفتاری بود و سرشلوغی که خدا را شکر!
حقیقتا شکر که وقتی گرفتارو سرشلوغ نیستم دلم بیشتر تنگ میشود...
باور کنید مشکل از خودم است ...وقتی گم میشوی کسی تو را مجبور نمیکند
به گم شدن...آدم ها خودشان مسئوال گم شدنشان هستند....سخت است
سخت است 19 ساله باشی و به خودت بیایی ببینی نیستی...19 ساله نیستی..
دو:
من نمیدانم پروسه ی عقده ای شدن آدم ها چگونه است..واقعا نمیدانم
چطور میشود فردی هفت سال پزشکی میخواند یکی از بهترین دانشجوهای
دوره ی مزخرف شان است(از لحاظ نمره خوب بوده!) و بعد فی الفور در امتحان تخصص
قبول میشود و تخصصی به نام پزشکی اجتماعی میگیرد(منم اولین بارمه میشنوم
اسمشو!!) و بعد در 36سالگی مسئول درس تکنولوژی اطلاع رسانی دانشجویان
پزشکی میشود و به معنی کلمه عقده ای بازی درمی آورد! درس به این آسونی
رو تبدیل به وحشتناک ترین درس ترم میکند...تو نگران بافت شناسی 4 واحدی نیستی
و فکر و ذکرت پاس کردن درس 2واحدی مسخره ی IT میشود...شما بگید چطور میشود
که کسی عقده ای میشود؟!
سه:
شاید بد نباشه بگم که چرا علی رغم پست قبلی که پراز انگیزه بودم...مدتی گذشت
و باز هم چیزی ننوشتم...وقتی وبلاگستان رو برای مدتی تعطیل میکردم شور و هیجان
دیگری بود...همه به نظرم خیلی انرژِی داشتند...نمیدونم شاید اشتباه میکنم ..اما همه
جور دیگری بودند...مثل من که جور دیگری بودم...وبلاگ هایی را که واقعا دوست داشتم
و میخواندم با بی رحمی دیگر به روز نمیشوند و این فضای جدید برای من سخت است
غریبه ام.
چهار:
اینقدر دنیا کوچیکه و عمر کوتاه که واقعا بد بودن ارزشش را ندارد...اینُ همه
میفهمند یا نه؟! اصلا ارزشش را دارد اینقدر مزخرف باشیم که هستیم...؟
پنج:
من از زنده گی (دقیقا منظورم زند"ه" گی بود!) من از زنده گی ام لذت میبرم..
لذت می برم
شش:
چقدر از اینکه هرروز باید به وسط شهر بروم خوشحالم! مدرسه ام همیشه شمال شهر بود
(آن هم خوب بود البته) اما وسط شهر و شلوغی و تاکسی گیر نیامدن و هول زدن دیگران
برای تاکسی گرفتن و صف طولانی اتوبوس و اعصاب خووردی را دوست دارم....به این میگن
یه case عالیه مازوخیست!
هفت:
باورت میشود یک ترم تحصیلی من رو به اتمام است؟! راستش را بگو
واقعا انگار همین دیروز نبود که خبر از پایان تیر87 دادم؟
زود نگذشت؟