تبليغاتX
I روشن تاب
 بايد عاشق شد و رفت...
 

 

دلم برايش تنگ شده بود...

يادم نيست كِي رفت...اما خوب بخاطر دارم كه دي شب آمد...دي شب ساعتِ چند بود؟!

باز يادم نيست..هيچ چيز يادم نمي ماند اين روزها.... شايد ۱۰شب ... شايدم ۱۱...

مهم نيست....آمد و مرا سخت دوباره دچار ِ خودش كرد...آري دچار شدم...براي دومين بار دچارش

شدم...فقط ۴۰ صفحه مانده بود آن روزها تا تمام شود....آااخ كه بدجوري عاشقت شدم...آزادِ من...  

 

و در تمام شب

 با ناي خونين خواندم:

   من

           باتو

                      كاملم!                           

نوشته شده توسط سبا در چهارشنبه 22 شهریور1385 | موضوع: