تبليغاتX
I روشن تاب
 سکوت فقط برای ما سکوت بود
 

 

... قصد دویدن داشتم ٬ در نظرِ بی نظرم زندگی فرصت کوتاهی بود که باید دویده می شد و دویدم !

چند سالی - که نمی دانم  اول و آخرش کجاست - را این گونه دویدم ! هرگز نفس کم نیامد ٬ برخلاف

همراهان !اما همیشه این همراهان پله ای عقب بودند ...همه نشسته بودند و ما راه می رفتیم و

همه راه رفتند و ما می دویدیم و ما خوابیدیم و همه می دویدند...یکی دور خودش می چرخید و دائم

فلسفه ی صفر بودنش را نمایش میداد و دیگری پرواز می کرد و سپهری بودنش را به رخم می کشید ...

سردرگریبانی و کمی حماقت ٬ می دهد  : انسان بیست و یکم ! چقدر نوشتیم و خط زدیم..نه! پاک کردیم

و ای کاش خط زده بودیم تا همه درستی را کنار اشتباه درک کنند .

...سردر گریبانی بشر جاودانه باد!!

 

 

 

* پناهی ست که پناه من است ! حافظ و مولانا و سایه و کسرائی به جای خود! اما

این پناهی ست که پناه من است! خوابمان را نشستنمان آشفته کرد و نشستنمان

را راه رفتن و راه رفتنمان  را دویدن بی وقفه مان ! آتش فقط برای ما آتش بود و سکوت

فقط برای ما سکوت! آخر ما انسانیم و خلاصه بگویم که ما هرکه بودیم ٬ مگر آنکه

تقدیرمان بود -

تک تک جمله هام بوی دلنوشته ی آیینه ی پناهم را می دهد ام روز!

نوشته شده توسط سبا در سه شنبه 18 مهر1385 | موضوع: