... قصد دویدن داشتم ٬ در نظرِ بی نظرم زندگی فرصت کوتاهی بود که باید دویده می شد و دویدم !
چند سالی - که نمی دانم اول و آخرش کجاست - را این گونه دویدم ! هرگز نفس کم نیامد ٬ برخلاف
همراهان !اما همیشه این همراهان پله ای عقب بودند ...همه نشسته بودند و ما راه می رفتیم و
همه راه رفتند و ما می دویدیم و ما خوابیدیم و همه می دویدند...یکی دور خودش می چرخید و دائم
فلسفه ی صفر بودنش را نمایش میداد و دیگری پرواز می کرد و سپهری بودنش را به رخم می کشید ...
سردرگریبانی و کمی حماقت ٬ می دهد : انسان بیست و یکم ! چقدر نوشتیم و خط زدیم..نه! پاک کردیم
و ای کاش خط زده بودیم تا همه درستی را کنار اشتباه درک کنند .
...سردر گریبانی بشر جاودانه باد!!
* پناهی ست که پناه من است ! حافظ و مولانا و سایه و کسرائی به جای خود! اما
این پناهی ست که پناه من است! خوابمان را نشستنمان آشفته کرد و نشستنمان
را راه رفتن و راه رفتنمان را دویدن بی وقفه مان ! آتش فقط برای ما آتش بود و سکوت
فقط برای ما سکوت! آخر ما انسانیم و خلاصه بگویم که ما هرکه بودیم ٬ مگر آنکه
تقدیرمان بود -
تک تک جمله هام بوی دلنوشته ی آیینه ی پناهم را می دهد ام روز!