" من مرتب شلنگ تخته می ندازم ولی
به هیچ جا نمی رسم دکتر. دارم فرو می رم.
من دیگه به هیچی اعتماد ندارم ٬ به هیچی
اعتقاد ندارم. دارم هدر می رم. این یعنی چی؟ "
هامون
من اما هنوز به خیلی چیزا اعتقاد دارم ٬ اما اعتماد...حرف همه برام جای سئوال
داره! اینقدر احمق شده ام که حتا حرفای قرآن ٬ علی ٬ شریعتی ٬ حافظ...هم برام تبدیل
به یه علامت سئوال بزرگ بشه! لعنتی ٬ این حس که دارم فرو می رم ولم نمی کنه ٬ نباید
هدر برم٬ نه؟
حالم از ناامیدی خودم بهم می خوره. هیچ وقت توی زندگیم اینقدر ناامید نبودم. تنها
ویژگی مثبتی که این روزا دارم اینه که خسته نیستم! من پر از انرژی برای تغییرم.
درد در توست ٬ درمان هم در توست."علی"
پر شده ام از آرزو و کاش .همینه! اونچه که ناامیدم می کنه! آرزو شدن ناامیدم می کنه!
این چیزا که نباید آرزوت باشه بچه!
آدم شدن...نباید آرزوم باشه.شاید اگه هدفم بشه با خودش ناامیدی نیاره.
آدم کردن...چه هدف باشه چه آرزو برای من ناامیدی میاره.
آدم بودن...نمی دونم ٬ یعنی اصلن به کلی؟