وقتی دلتنگ دیدار می شوی ٬ عقل و هوش و صبر کلماتی اند ٬ بی معنی. سال ها
در طلبش باشی و لحظه ای رخصت تماشا نیابی..دعا و ایمان و فریاد و سجده و از همه
نزدیک تر شک! اصلن شک است که در پستوی آشفته ی خیالت آشیانه می سازد. شک
به همه چیز و همه کس..به اینکه حق توئی یا...
تو اما خوب به موقع می آیی! درست همان لحظه که به مویی بند می شویم٬ تو پیدا
می شوی! و عجیب سر عقلمان می آوری! و شاید همین لحظه بود که فهمیدم تو تنها
رفیقی هستی که دل ٬ تو را نادیده ٬ باور می کند...آن هم باور و یقینی که مانند کوه
برناکندنیست....