تبليغاتX
I روشن تاب
 معلوم دلی و مجهول چشم
 

 

        وقتی دلتنگ دیدار می شوی ٬ عقل و هوش و صبر کلماتی اند ٬ بی معنی. سال ها

    در طلبش باشی و لحظه ای رخصت تماشا نیابی..دعا و ایمان و فریاد و سجده و از همه

    نزدیک تر شک! اصلن شک است که در پستوی آشفته ی خیالت آشیانه می سازد. شک

    به همه چیز و همه کس..به اینکه حق توئی یا...

       تو اما خوب به موقع می آیی! درست همان لحظه که به مویی بند می شویم٬ تو پیدا

  می شوی! و عجیب سر عقلمان می آوری! و شاید همین لحظه بود که فهمیدم تو تنها

  رفیقی هستی که دل ٬ تو را نادیده ٬ باور می کند...آن هم باور و یقینی که مانند کوه

  برناکندنیست....

 

نوشته شده توسط سبا در دوشنبه 6 فروردین1386 | موضوع: