تبليغاتX
I روشن تاب
 آرزوی بهار
 

 

منم حسرت میخورم..حسرت اینکه چرا تمام عمرمون رو باید با

شمردن نداشته هامون هدر بدیم..حسرت اینکه چرا ما نمی تونیم

یه عصر آفتابی بی دغدغه و عقده ی اینکه خیلی عقب مونده ایم رو

سنگفرش یکی درمیون پیاده روهامون قدم بزنیم؟

حسرت یه روز بدون دغدغه ی فردا و دغدغه ی اینکه امروز گذشت ٬ خب

فردا چی؟ آینده چی؟این همه سگ دو بزنی بعد بهت بگه : مگه آدم چند

سال عمر  میکنه که میخوای این همه شو علاف (؟) بشی...

حسرت احساس امنیت تو سرزمین مادری ...

اما من راه خودمو میرم و کاری ندارم که : مگه آدم چند سال عمر میکنه...؟

 

 

پ.ن: ضحی فکر کنم همونی شد که تو گفتی...فعلا خداحافظ

نوشته شده توسط سبا در پنجشنبه 10 مرداد1387 | موضوع: