منم حسرت میخورم..حسرت اینکه چرا تمام عمرمون رو باید با
شمردن نداشته هامون هدر بدیم..حسرت اینکه چرا ما نمی تونیم
یه عصر آفتابی بی دغدغه و عقده ی اینکه خیلی عقب مونده ایم رو
سنگفرش یکی درمیون پیاده روهامون قدم بزنیم؟
حسرت یه روز بدون دغدغه ی فردا و دغدغه ی اینکه امروز گذشت ٬ خب
فردا چی؟ آینده چی؟این همه سگ دو بزنی بعد بهت بگه : مگه آدم چند
سال عمر میکنه که میخوای این همه شو علاف (؟) بشی...
حسرت احساس امنیت تو سرزمین مادری ...
اما من راه خودمو میرم و کاری ندارم که : مگه آدم چند سال عمر میکنه...؟
پ.ن: ضحی فکر کنم همونی شد که تو گفتی...فعلا خداحافظ