نمی دونم از کی بگم ٬از کجا شروع کنم...کمابیش قضیه همان بسته بودن زبان در دهان باز است!
نمی دونم از کتابای توی کتابخونه بگم که حضورشون هم حرصم می دهند و بهم انرژی! نمی دونم از پدری
بگویم که یکی از فیلمسازهای هرازگاهی محبوبم به نام او سعی می کند خستگی و دل زدگی را
از خود دور کند....نمی دونم از پای عروسکی بگم که همین چند لحظه پیش میان خروارها آجر
و سنگ و تیرآهن جاموند....از دختری که روزی در هفته ی بعد باید برایش روز مهمی باشد
...باید آن روز ٬روز اتفاق افتادنش باشد...این نوشته قرار نیست به دل بشینه و می دونم که نمی شینه
...آشفته٬غمگین٬خوشحال٬شایدم خسته! خسته از تلاش برای باورِ زیبایی میون این همه زشتی!
می گویند اگر زشتی نبود تو را درکی از زیبایی نبود...(می دونم راست می گویند!)....
اما من درکِ زیبایی با تحملِ رنجِ زخم های پایان ناپذیر زشتی را نمی خواهم...خدایا!من بهشتت را
کمی بی دردسر می خواهم این روزها!چه کنم؟
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
خدای من! ببینید معشوق من چه گفت امشب در گوشم!
در نهانخانه ی عشرت صنمی خوش دارم کز سرِ زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و می خواره به آوازِ بلند وین همه منصب ازان حور پری وش دارم
گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری من به آهِ سحرت زلف مشوش دارم
گر چنین چهره گشاید خطِ زنگاری ِ دوست من رخُ زرد به خونابه منقش دارم
گر به کاشانه ی رندان قدمی خواهی زد نُقل ِ شعرِ شکرین و مِی بی غش دارم
ناوک غمزه بیار و زرهِ زلف که من جنگ ها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم وشادی جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطرِ خود خوش دارم