تبليغاتX
I روشن تاب
 هوا گرم بود ....چشمان من داغ ....
 

 

 

                هوا گرم بود...است.

                 زمین سرد بود...نیست.

                 نفس ها گرم بود...نیست.

                 بود...نیست...هست..چه فرقی می کند...

                 روشن تاب روشنی و امید دهنده بود...نیست...

***

بیضایی می گفت اتفاق خودش نمی افتد...راستش راست می گفت!اتفاقی افتاد همین ام روز!چه زیادند

اتفاق های دور و برم!!!

***

داغند...هرلحظه اجازه ی سرازیر شدن می خواهند...رخصتی در کار نیست از همان روز که فرصتی در

 کار نبود....بلند با خودم می گویم...

 

پیلاطس امروز صبح به کلودیا که -ادعا می کند مسیحی است-می گفت که هرگز بیش از یک نسل

مسیحی وجود نخواهد داشت:همان نسلی که عیسای از نو زنده شده را می بیند.این ایمان

هم زمان با بسته شدن چشمان واپسین سالخورده ای که چهره و صدای عیسای زنده را بخاطر

آورد ٬خاموش خواهد شد.

پیلاطس به کلودیا گفت که هرگز مسیحی نخواهد شد .زیرا هیچ ندیده..هیچ چیز نپرسیده..

بسیار دیر رسیده....

و اگر می خواست اعتقاد یابد٬ می بایست در درجه اول به گواهی دیگران اعتقاد یابد...

کلودیا با خونسردیِ عجیبی گفت:....در این صورت شاید تو نخستین مسیحی می شدی؟

با شک و متفکرانه به دریا نگاه می کند.....

 

 

نوشته شده توسط سبا در شنبه 4 شهریور1385 | موضوع: