یخچال خونه قسمت نه چندان پیچیده ای داره که وقتی فشارش میدی بهت یخ میده...
دو تکه یخ انداختم تو کیسه فریزر ٬ سعی کردم آروم یخا رو بگیرم که کسی بیدار نشه...
چشمام داغ بودند و محتاج سرما! گلوم فشار سختی رو تحمل می کرد ٬ راستش اعصابم
از دستِ خودم که دستِ خودم نبود که گریه نکنم خوورد بود...هربار که توی کافه اومدم
حرفی بزنم چشمام داغ شدن٬ گلوم انگار که هسته ی هلویی گیر کرده باشه٬ گرفت...
بهم گفت بیا توی پارک بشین یه دلِ سیر گریه کن...اما اون موقع نه از داغی خبری
بود و نه از هسته ی هلو...تازه راحت شده بودم ٬فکر کنم هسته رو قورت داده بودم ...
وقتی دستش رفت روی تلفن عمومی و قطعش کرد آروم چشماشو بست دلم
می خواست فریاد بزنم و بگم که نه!اشتباه شنیدی...دوباره بگیر... دلم می خواست یهو
کسی پیدا بشه و با خنده بگه شما مقابل دوربینِ مخفی خدا بودید...این فقط یه "امتحان"ِ ...
دلم می خواد شاگرد اول بشم...هرچند تا اینجا اول از آخرم...باور کن که نمی تونم باور کنم که
حقیقت داشته باشه ٬ هراتفاق ِ دیگه ای بهتر از اینی بود که الآن...گفتم که فقط یه " امتحان "ِ
سئوالای همه یکی هست اما ارزشِ هر سئوال برای ما یکی نیست...برای او از همه سخت
تره...این سخت ترین امتحانِ زندگیمه...این سخت ترین امتحانِ زندگیمونِ....
آااخ! باور کن که من هنوز منتظرم که سراسیمه با صورتی پر از قطره های درشتِ عرق
از جا بپرم و بگم:آخییش!همش یه کابوس بود...
* کسی لطفن نپرسه واای سبا چی شده!!چون نویسنده ی این متن اصلن سبا نیست...مدادِ نرمِ
مشکی هست که گاهی از امتحانایی میگه که هرکسی توی هر شرایطی اونو سخت ترین امتحان ِ
زندگیش میدونه٬همین!